تبليغاتX
میترا صادقی - داستان: یکی از همین روزها

شبانه آوردنش قبرستان و تلی از خاک را نشانش دادند  گفتند : دخترت اینجاست طاهر کنار پشته خاک زانو زد پشت درختهای کاج کنار غسالخانه انگار کسی ناله میکرد مثل حیوان زخم خورده ای     صدای ناله اش در باد گم می شد  طاهر دست کشید روی خاک آنکه کوتاه تربود گفت : نمیشد جنازه را همینطور روی زمین رها کرد رویش خاک ریختیم زیر دست طاهر انگار دو وجب خاک بیشتر نبود قبر کن بیل و کلنگ به دست نشسته بود کنار چراغ زنبوری .

از ماشین که پیاده شدند اول جاده قبرستان ، پشت در سنگ تراشی ایستاده بود ناصر گفت من خبرش کردم .

طاهر را هم او خبر کرده بود. بیست روز بعد از آنکه دیگر از خانه بیرون نمیرفت از وقتی میرزا گفته بود : کار دخترت به این راحتی ها درست نمیشود  سرشش را پایین انداخته بود گفته بود : سراغ من هم دیگر نیا چیزی زیر لب گفته بود  طاهر گفته بود :  حالا کجاست ناصر گفته بود : تلفن زده اند خانه ما گفتند پشت غسالخانه ناصر فانوس را بالا گرفت نور فانوس میلرزید  باد افتاده بودتوی شاخه کاجهائی که کنار قبرها کاشته بودند و سایه کاجها مثل آدم سیاه پوشی روی قبرها تکان میخورد طاهر دکمه کتش را بست . ازدور صدای ناله می آمد طاهر فکر کرد صدایزوزه شغالی است شاید پشت غسالخانه که رسیدند طاهر دیدشان یکی بلند و یکی کوتاه کنار چراغ زنبوری ایستاده بودند آنکه بلندتر بود گفت اینجاست باید غسل و کفن شود . طاهر دست کشید روی خاک آنجا که شیب ملایمی داشت  خاک را پس زد . اول از روی انگشتهای بلند و کشیده بعد کف دست که سرد بود و لایه ای از خاک نمناک آن را پوشانده بود . پنجه دست از خاک بیرون آمد . طاهر دست گذاشت روی پنجه . جای پنجه سرخ روی دیوار زیر دست مردانه اش پیدا نبود فکر کرد دست مهین بوده شاید فکر کرد یکی از همین روزها می آید از ساعت پنج که گذشته بود فهمید دیگر نمی آید رفت توی پستو . لباسها را از صتدوق بیرونکشید . زیر یکی از بقچه ها چند تا کتاب و اعلامیه بود میرزا گفته بود از همین شب نامه ها شروع می شود بیل را برداشت و باغچه را کند .قبر کن زمین را کنده بود سایه کلنگ روی پشته خاک بلند و کشیده بالا و پایین می رفت . طاهر با دو دست خاک روی پاها را کنار زد . اول سفیدی کفشهای کتانی را دید که بند بلندش بی آنکه بسته باشد

تاب خورده بود توی خاک رها شده بود .

طاهر کفشها را بیرون آورد جفت کرد و کنارش گذاشت . ظهر که به خانه برگشت نشست لب حوض آستینهایش را بالا زد . کتانی های مهین پشت در اتاق نبود . صدایش کرد چند تا کلاغ ازروی شاخه های لخت در خت پریدند و صدای قار قارشان همه جا پیچید بلندشدآستینهایش را بالا نکشید کتش را روی شانه انداخت  بیرون رفت میرزا را سر کوچه دید رفتندتوی حجره اش . گفت : امروز که نبودم رنگ آوردند و پارچه میرزا سیگاری از جیبش درآورد گفت : پرچمی چیزی درست کرده اند می خواهند جائی آش بپزند میرزا سیگاررا با آتش سیگارش روشن کرد داد دست طاهر جای پنجه سرخ رنگ یکیشان روی دیوار مانده است پک زد به سیگار گفت : نمیخوام بفهمه من راپورتشو دادم  میرزا اشاره کرد به شاگردش که چایی بیاورد  طاهر گفت : میخواهم چشمش بترسد راستش من حلقه های دود توی هوا گم شد  گفت : از وقتی مادرش مرده دیگر خیلی باهم حرف نمی زنیم دائم کتاب می خواند . میرزا جایش را سر کشید گفته بود خیالت راحت باشد ازراه دبیرستان میبرندش خیلی زود بر میگردد . از بازار که بیرون آمدند همه جا تاریک بود طاهر نگاه کرد به ابر سیاهی که روی ماه را می پوشاند . آنکه کوتاهتر بود ایستاد بالاسر قبر کن و چراغ زنبوری را سر دست گرفت طاهر خاک روی تنه را کنار زد و دست گذاشت روی سینه آنجا که نمناک بود بوئید بوی خاک باران خورده میداد و فانوس را جلوتر کشید خاک سر و صورت را کنار گودی چمشهای بسته اش را خاک پر کرده بود . طاهر دستمالش را از جیبش درآورد و روی ابروها و قره های بلند و خاک گرفته اش کشید . بعد خاک میان لبهای نیمه بازش را با دو انگشت کنار زد فکر کرد شاید چیزی می خواسته بگوید یا آنکه لبخند زده است زیر شعله لرزان نور دست کشید به گودی گونه های سردش ناصر مرده شور را آورده بود آنکه بلند تر بود گفت : زودتر حالاست که سپیده بزند مرده شور خمیازه کشید و چادر را دور خودش پیچید . ناصر گره روسری سبز گلدار را باز کرد و رو سری را از زیر سر مهین کشید دست را زیر شانه ها کرد . سنگین شده بود بلندش کرد روی پایش گذاشت مثل وقتی بچه بود باد فانوس را خاموش کرد . قبرکن تا سینه اش توی قبر بود . طاهر موهای بلند و صاف مهین را جمع کرد و یک طرف شانه اش ریخت بعد لبهایش را روی پیشانی مهین گذاشت . قبر کن از قبر بیرون آمد سایه طاهر کنار قبر بالا و پایین میرفت و صدای باد که لابلای مقبره ها میپیچید مثل ناله ای دور ونزدیک میشد .