تبليغاتX
میترا صادقی
نویسنده و منتقد ادبیات داستانی

«قصه‌ها روشنائی‌اند. روشنائی در جهان چنین تاریک ارزشمند است. »

این راگر گوری زندانبان می‌گوید.

شاید به همین خاطر است که دی کامیلو در پیشانی کتاب خود می‌نویسد.

"جهای تاریک است و روشنائی گرانقدر

خواننده عزیز پیش‌تر بیا

باید به من اعتماد کنی

دارم برایت قصه می‌گویم. "

او در سرتاسر اثرش حضور پیدا می‌کند تا برای ما قصه بگوید و ذهن ما را به سمت روشنائی پیش برد و دریچه‌ای را روبه‌روی ما باز کند تا بتوانیم به درک عمیق‌تری از روابط انسانی نائل شویم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

کنار غسالخانه انگار کسی ناله میکرد مثل حیوان زخم خورده ای     صدای ناله اش در باد گم می شد  طاهر دست کشید روی خاک آنکه کوتاه تربود گفت : نمیشد جنازه را همینطور روی زمین رها کرد رویش خاک ریختیم زیر دست طاهر انگار دو وجب خاک بیشتر نبود قبر کن بیل و کلنگ به دست نشسته بود کنار چراغ زنبوری .

از ماشین که پیاده شدند اول جاده قبرستان ، پشت در سنگ تراشی ایستاده بود ناصر گفت من خبرش شبانه آوردنش قبرستان و تلی از خاک را نشانش دادند  گفتند : دخترت اینجاست طاهر کنار پشته خاک زانو زد پشت درختهای کاج کردم  

.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |