|
نویسنده و منتقد ادبیات داستانی
|
«قصهها روشنائیاند. روشنائی در جهان چنین تاریک ارزشمند است. »
این راگر گوری زندانبان میگوید.
شاید به همین خاطر است که دی کامیلو در پیشانی کتاب خود مینویسد.
"جهای تاریک است و روشنائی گرانقدر
خواننده عزیز پیشتر بیا
باید به من اعتماد کنی
دارم برایت قصه میگویم. "
او در سرتاسر اثرش حضور پیدا میکند تا برای ما قصه بگوید و ذهن ما را به سمت روشنائی پیش برد و دریچهای را روبهروی ما باز کند تا بتوانیم به درک عمیقتری از روابط انسانی نائل شویم.
کنار غسالخانه انگار کسی ناله میکرد مثل حیوان زخم خورده ای صدای ناله اش در باد گم می شد طاهر دست کشید روی خاک آنکه کوتاه تربود گفت : نمیشد جنازه را همینطور روی زمین رها کرد رویش خاک ریختیم زیر دست طاهر انگار دو وجب خاک بیشتر نبود قبر کن بیل و کلنگ به دست نشسته بود کنار چراغ زنبوری .
از ماشین که پیاده شدند اول جاده قبرستان ، پشت در سنگ تراشی ایستاده بود ناصر گفت من خبرش شبانه آوردنش قبرستان و تلی از خاک را نشانش دادند گفتند : دخترت اینجاست طاهر کنار پشته خاک زانو زد پشت درختهای کاج کردم