تبليغاتX
میترا صادقی

جنگ ها کارزاری مردانه اند اما همواره کودکان و خصوصاً زنان قربانیان خاموش و گمنام جنگ ها هستند.در این پژوهش تلاش شده جایگاه زنان ایثارگر را در داستان های جنگ مورد تحلیل قرار دهم. مبنای این پژوهش 54 رمان و داستان بلند جنگ در ایران است.

داستانهای جنگ را می توان با معیارهای گوناگون طبقه بندی کرد.شاید بتوان در یک تقسیم بندی کلی داستان های نوشته شده درباره جنگ را به 2 دوره تقسیم کرد.

دوره اول: شامل داستانهایی است که با آغاز جنگ و توسعاً تا پایان جنگ نوشته شده است.(1359 1368)

دوره دوم: داستانهایی را شامل می شود که پس از قبول قطعنامه نوشته شده است.

در دوره اول به دلیل وضعیت خاص جنگی داستان های نوشته شده به لحاظ دورنمایه و موضوع شباهتهای زیادی با هم دارند. دعوت به مقاومت و ایستادگی، ستایش دلاوری رزمندگان، تهییج عاطفی، شجاعتهای رزمندگان و بی رحمی دشمنان و ... از مضامین تکرار شونده این دوره هستند.در آثار نویسندگان این دوره اغلب رزمندگان شجاع، ایثارگر و خانواده آنها پشتیبان عاطفی آنها هستند.

 


ادامه مطلب

   ميترا صادقي       

نويسنده.منتقدو مدرس ادبيات داستاني

در سال 1350 در شهرضا به دنيا آمد. تحصيلات خود را تا مقطع ليسانس در ر فيزيك ادامه داد. فعاليت هاي ادبي خود را با ورد به حوزه هنري آغاز كرد.

مؤسس و دبير انجمن داستان نويسان جوان بود.

او از اعضاي دفتر آفرينش هاي ادبي حوزه هنري است.

 

سوابق هنري:

عضو شوراي بررسي كتاب نشريه قلمرو

عضو شوراي بررسي كميته كتاب كانون

مدرس  هنرستان ادبيات داستاني

عضو شوراي تحريريه مجله ادبيات داستاني

دبير انجمن داستان نويسان جوان

عضو انجمن نويسندگان كودك ونوجوان

آثار:

قصه‌هاي آسماني / مجموعه داستان / 1377

باغ قرآني/ مجموعه شعر/ 1377

داستان هاي كوتاه كوتاه / مجموعه داستان / 1378

پستچي مهربان / داستان كودك / 1380

گهواره سبز / داستان كودك / 1381

صاحب شبهاي مين/ مجموعه داستان

پرنده هاي آبي مجنون/ مجموعه داستان

مثل صداي پرنده/ مجموعه داستان

زير چاپ :

آفتاب مهرباني

ما هفتادو دو نفر بوديم/ مجموعه داستان

بي من به بهشت نرو /مجموعه داستان

لنگه در محکم به دیوار خورد . سایه مرد روی دیوار کاهگلی افتاد . زن رو بر گرداند . پستان چروکیده اش را از دهان بچه بیرون آمد  مرد گفت : حلاست که سر برسد . بچه جیغ کشید . زن نوک پستان را در دهانش گذاشت گفت : کجا برویم و به پیرزن نگاه کرد که خودش را در رختخواب چره کرد جمع کرده بود .

مرد گفت : حالاست که با توپهاشان خانه را روی سرمان خراب کنند . کفشها را در نیاورد ، وسط اتاق آمد گفت: اگر تا سر جاده برسیم شاید کسی ما را تا جایی برساند صدای شلیک توپها نزدیک می شد . پیرزن گفت : برویم ده بالا  مرد فانوس را نگاه کرد که دود میکرد گفت : دارد خاموش می شود . بچه چشمهایش را بسته بود ، زن آرام پستان را از دهانش بیرون کشید بچه لبهایش را تکان داد و هوا را مک زد .

پیرزن گفت توی این سرما با این زن تازه زا و این بچه دوام نمی آورید . زن بند قنداق بچه را محکم کرد و چادر شب را محکم دورش پیچید . دستهایش را به زمین تکیه داد ، سرش گیج میرفت . نمیتوانست بلند شود . به طرف دیگچه مسی رفت . آن را توی زنبیل انداخت مرد گفت : هیچ چیز باخودمان نمی بریم ، من مادر را بغل میکنم تو بچه را . پیر زن گفت : من میمانم تو اینها را ببر ، با من به جایی نمیرسی . مرد لحاف را کنار زد زنشال ترمه عروسی اش را روی لباسهای توی بقچه گذاشت . مرد گفت : همه با هم میرویم . زن پتوی بچه را روی لباسها گذاشت . گلوله توپی نزدیک خانه خورد شیشه های پنجره توی اتاق پاشید . زن به طرف بچه خیز برداشت و تو بغلش محکم فشار داد . مرد گفت : زود باش و پیر زن را روی دوش خود سوار کرد . زن بچه را روی زمین گذاشت ، دستهایش می لرزید . پاهای چروکیده پیرزن بی حرکت پشت مرد مانده بود زن از دو طرف پاها را به سینه مرد نزدیک کرد . پیر زن دستهایش را دور گردن مرد حلقه کرد و مرد پاهای او را محکم گرفت . زن پتو را روی شانه های پیر زن انداخت . درختی آتش گرفته بود و نورش اتاق را روشن میکرد . صدای تیر می آمد .

زن چند تکه نان روی لباسها گذاشت و گره بقچه را محکم کرد .مرد از در بیرون رفت زن چادر را روی سرش انداخت گره اش را محکم کرد . بچه را بغل کرد ، بچه نالید ، زن صورتش را بوسید و لبه چادر شب را روی صورت بچه کشید . انگشتر عقیقش را از تاقچه بخاری برداشت و توی انگشت کرد مرد داد زد آمدی .

زن بقچهرا برداشت سنگین بود با خودش گفت توی این سرما بچه یخ میکند پتو و لباسها به کارمان می آید بیرون صدای تیر قطع نمیشد . مرد کنار آغل ایستاده بود

زن پرسید گوسفندها را می بریم مرد نگاهش کرد در آغل را باز کرد . گفت بریم .

زن گفت : گوسفند . و مرد راه افتاد زن دنبالش دوید از سراشیبی که بالا میرفتند زن برگشت به خانه نگاه کرد که تک و تنها وسط دشت بود با درختی کنارش که میسوخت و دورتر از خانه گلی آنها از ده بالا فقط شعله های آتش بالا میرفت . صدای انفجار و صدای تیر نزیک تر شده بود ، زن با خودش گفت : پشت سرما یند

همین نزدیکیها دستهایش بی حس شده بود ، ایستاد، بقچه را روی زمین گذاشت چادر شب را کنار زد و دستش را روی صورت بچه کشید .

بچه سرش را برگرداند و به گریه افتاد . مرد داد زد : صدایش را ببر . زن چادر شب را روی صورت بچه انداخت بقچه را برداشت و دوید . بچه آرام گرفت همه جا تاریک بود و زن فقط سیاهی مرد را میدید که دور میشد یکباره زیر پایش خالی شد دستهایش را باز کرد و به دو بوته خار چنگ زد با صورت به زمین خورد فکر کرد صدای ناله بچه را شنیده دهانش مزه خون میداد نالید صبر کن صدایش در نفیر گلوله ای گم شد مردگفت : کجائی زن گفت : اینجاچیزی از روی سرش زوزه کشید و جلوتر روی زمین افتاد و منفجر شد .

 زن دستهایش را روی زمین کشید کف دستهایش میسوخت . گوشه قنداقه بچه به چنگش آمد جلو کشید چادرش را سر کرد از روی زمین بلند شد زمین خورد دوباره بلند شد بچه را به خودش چسباند ،سیاهی مرد را گم کرده بود صدای انفجارها دیگر قطع نمی شد سیاهی از زمین بلند شد زن دنبالش دوید مرد داد زد به جاده  رسیدیم از دور چراغهای ماشین دیده میشد مرد وسط جاده دوید . ماشین به سرعت از کنارش گذشت و جلوتر نگه داشت . مرد دوید و زن هم به دنبالش . مرد چیزی به راننده گفت . چند نفر که پشت وانت بودند پیر زن را بالا کشیدند مرد هم بالا رفت و دست زن را گرفت تا توی وانت بیایید .

 وانت به سرعت راه افتاد . صورت آنها که توی وانت نشسته بودند پیدا نبود فقط کسی انگار ناله میکرد پیر زن زیر لب دعا میخواند مرد گفت : تمام شد  یک نفر گفت : از این جا که برویم همه چیز رو به راه می شود . زن به داواره وانت تکیه داد چادرش را از روی قنداق کنارزد نالید بچه ام مرد در تاریکی به سیاهی زن نگاه میکرد که لباسهای توی بقچه را بیرون میکشید و جیغ میزد صدای شلیک گلوله می آمد وانت در بیابان تاریک فرو میرفت .

 

 

با هجوم ارتش عراق به مرزهای جنوبی کشور ما در شهریور 1359 جنگی آغلز شد که 8 سال به طول انجامید. این جنگ

نسبتاً طولانی تأثیرات زیادی بر زندگی اجتماعی سیاسی اقتصادی و فرهنگی کشور داشت.در کنار ویرانیهای فراوان این جنگ بیش از نیم میلیون نفر جان خود را از دست دادند. اگر چه این جنگ با پذیرش قطعنامه 598 در سال 1368 به پایان رسید اما تأثیرات آن سالها باقی خواهد ماند.تجلی این رویداد در ادبیات داستانی معاصر ایران انعکاس نسبتاً عمیقی داشته است.

جنگها کارزاری مردانه اند اما همواره کودکان و خصوصاً زنان قربانیان خاموش و گمنام جنگها هستند.در این پژوهش تلاش شده جایگاه زنان ایثارگر را در داستانهای جنگ مورد تحلیل قرار دهم. مبنای این پژوهش 54 رمان و داستان بلند جنگ در ایران است.

داستانهای جنگ را می توان با معیارهای گوناگون طبقه بندی کرد.شاید بتوان در یک تقسیم بندی کلی داستان های نوشته شده درباره جنگ را به 2 دوره تقسیم کرد.

دوره اول: شامل داستانهایی است که با آغاز جنگ و توسعاً تا پایان جنگ نوشته شده است.(1359 1368)

دوره دوم: داستانهایی را شامل می شود که پس از قبول قطعنامه نوشته شده است.

در دوره اول به دلیل وضعیت خاص جنگی داستان های نوشته شده به لحاظ دورنمایه و موضوع شباهتهای زیادی با هم دارند. دعوت به مقاومت و ایستادگی، ستایش دلاوری رزمندگان، تهییج عاطفی، شجاعتهای رزمندگان و بی رحمی دشمنان و ... از مضامین تکرار شونده این دوره هستند.در آثار نویسندگان این دوره اغلب رزمندگان شجاع، ایثارگر و خانواده آنها پشتیبان عاطفی آنها هستند.

در این داستان ها همه عوامل داستانی برای تعمیق و ترویج این مضامین حماسی عاطفی دخیل می شوند.اغلب نویسندگان این دوره تجربه های نخست داستانی خود را با نوشتن درباره جنگ آغاز می کنند.

اغلب آثار این دوره به لحاظ ساختاری تفاوت زیادی با آثار همین نویسندگان در دوره بعدی دارد.بسیاری از این نوسیندگان پیش از این که ادعای خلق اثر ادبی داشته باشند مدعی ادای دین و تکلیف هستند.

داستان های این دوره پیش از آن که به تحلیل و تعمیق موقعیتها بپردازند، بُعد تبلیغی بر ایشان اهمیت بیشتری داشته است. اگرچه این مضامین روایت تلخ جنگ را بازمی گوید اما اغلب با امید به پیروزی به پایان می رسد. در این داستان ها مرگ شخصیت اصلی یا فرعی داستان باعث یأس و دلمردگی و انفعال دیگران نمی شود و مرگ یکی از افراد دیگران را به مبارزه و مقاومت تشویق میکند.

اما در دروه بعد با پذیرش قطعنامه و پایان جنگف داستانهایی نوشته می شود که اگر چه برخی از انها ادامه همان دروه به حساب می آید، اما به لحاظ ساخت تفاوت آشکاری پیدا می کند چرا که نویسندگان آن اندوخته هایی از دوره پیش بدست آورده اند. از جمله این موضوعها در این دوره مضامین تازه ای مود توجه داستان نویسان قرار میگیرد.

روایت دلتنگی رزمندگان، شکستها ، مظلومیت و تهایی قهرمانان بازگشته از جنگ دغدغه فراموشی ارزشها، توصیف خانواده رزمندگان و شهدا در کشاکش مشکلات پس از جنگ و حتی تشکیک در مسئله جنگ و ضرورت ادامه آن و ... است

رح این مضامین در دوره اول به لحاظ وضعیت خاص جنگی، امنیتی و عمومی ممکن نبود. البته این نکته به این معنا نیست که در دوره نخست کسی داستان منتقدانه ای درباره جنگ ننوشته است بلکه اشاره به جریان غالب داستان نویسی این دوره است.

در دوره اول نگاه عمومی نویسنده یک رویکرد ایده آل گرایانه است این تلقی در تجلی حضورزنان در داستان هم نمود بارزی دارد.

زنان شخصیتهایی صبور- بردبار، شکیبا هستند که اگر چه مصیبتهای فراوانی را تحمل می کنند اما شجاعانه و امیدوارانه برای رسیدن به پیروزی تلاش می کنند.

اما روایت نقش زنان در دوره بعد روایت واقع گراینه تری است. زنان این دوره زیر بار مصیبتها و آفتهای پس از جنگ می شکنند .

در یک نگاه آماری به داستان های جنگ می توان نمودار کلی نقش زن را در این نوع آثار را مشخص کرد.

از 54 رمان و داستان بلند جنگ که تا سال 1380 نوشته شده تنها 7 مورد آن را زنان نوشته اند(منیژه آرمین، طاهر ایبد، منیژه جانقلی، منیرو روانی پور، شهره وکیلی، شیوا ارسطویی، اعظم بروجردی)

از 47 رمان و داستان جنگ که مردان نوشته اند 8 مورد آن جنگ، بدون حضور زنان ترسیم شده است. حوادث این رمان ها اغلب در خط مقدم و صحنه های نبرد اتفاق  می افتد و نشانی از حضور زنان نیست.(جنگی بود جنگی نبود:مجید قیصری، سفر به گرای 270 درجه:احمد دهقان، سر بر شانه زخمی ستاره: سعید ابوطالب، دوشنبه های آبی ماه: محمدرضا کاتب، نشانه های صبح: ابراهیم حسن بیگی)

از میان 54 رمانی که درباره جنگ نوشته شده تنها در 11 اثر زنان محور داستان قرار گرفته اند و در 36 اثر باقی مانده اگر چه زنان شخصیت اصلی نیستند اما از شخصیت اصلی نیستند اما از شخصیت های فرعی و مهم و تأثیرگذار در روند داستان به حساب می آیند.

برای روشن تر شدن حضور زنان در داستان جنگ می توان به لحاظ نقش زنان این آثار را طبقه بندی کرد.

 

زنان در میدان نبرد

 در برخی از آثاری که بیشتر به روایت مقاومت های شهری و خصوصاً ماه های آغاز جنگ می پردازد و جلوه هایی از حضور زنان در عرصه رزم، بیان شده است.

اگر چه در آثار کمتری، زنان در نبرد توصیف شده اند اما جنگ شهری عموماً مقاومت عمومی را ایجاد می کند. مثلاً در رمان نخلهای بی سر نوشته قاسم علی فراست، جنگ کانون گرم یک خانواده خرمشهری را بر هم می زند.

در کشاکش نبرد مردان، ناصر و حسین خبر شهادت خواهر شان در خرمشهر را می شنوند. البته در این رمان توصیفی از نبرد زنان نمی شود.

در رمان دل فولادِ منیرو روانی پور، افسانه می خواهد به جنگ برود و چون نمی گذارند او مثل مردان در نبرد شرکت کند در بیمارستان مشغول کار می شود.

زنان و پشتیبانی جنگ

همواره در دوران جنگ، مسئله پشتیبانی جنگ از جمله فعالیتهای مهم نظامی محسوب می شود از ان جا که زنان نمی توانستند در میدان های نبرد حضور داشته باشند، در خاکریزهای پشتیبانی جنگ زنان رزمندگانی پرشور هستند.

 

الف: امدادرسانی

بحث مداوا و امدادرسانی به مجروحین جنگ قسمتی از فعالیت زنان در بخش امدادرسنی جنگ به حساب می آید.

در داستان زیر درخت آلبالو نوشته احمد اکبری مازندرانی، سیمین که شوهرش در جنگ مفقود شده دیگر نیم تواند در خانه بنشیند و حس می کند باید در جنگ سهمی داشته باشد به همین دلیل نگهداری دخترش را به مادر واگذار می کند و به بیمارستان می رود تا به مجروحین کمک کند.

در رمان ِ او را که دیدم زیبا شدم نوشته شیوا ارسطویی دختر به نام شهرزاد اگر چه با انگیزه ای متفاوت، در بیمارستان کار می کند با احساسی عاطفی به مجروحان جنگ کمک می کند.

ب: خدمات و پشتیبانی

جنگ به امدادگرانی نیاز دارد که به مداوای زخمی ها برسد اما به نیروهایی هم نیاز دارد که کار خدمات رسانی به خط مقدم را انجام دهند.

می گویند برای هر جنگی در ازالی هر رزمنده به 5 نیروی پشیبانی نیاز است. در واقع زنان در این عرصه تکمیل کننده کادر نظامی جنگ هستند و سهم مهمی در ایجاد پشتیبانی از جنگ داشته اند.

این پشتیبانی ها در عین ارزش تدارکاتی برای تقویت عِرق ملی و توسعه فرهنگ پایداری و مقاومت عمومی نقش بسزایی دارند                      .                                                                                                   

در بسیاری از رمان های جنگ که در آن به زمینه جنگ در شهرها می پردازد، اغلب زنان همواره سرگرم تهیه مواد غذایی پوشاک و ... هستند.

اغلب این کمک رسانی ها، محور داستانها نیستند اما در پس زمینه بسیاری از داستانها این کمک رسانی ها دیده می شود.

زنان قربانیان جنگ شهرها

در برخی از آثار که بیشتر به روایت جنگ در پشت میدان های نبرد پرداخته می شود موشک باران و بمباران شهرها دستمایه اصلی است.

در این رمان ها جلوه هایی از خشونت جنگ روایت می شود

کودکان و زنان قربانیان اصلی آن به حساب می آیند که البته این روایت به صورتی بسیار گذرا در داستان بیان شده است.

در رمان محاق، نوشته منصور کوشان، خواهر الهه که در یک مراسم جشن تولد شرکت کرده شاهد کشته شدن تعدادی از زن ها است.

در رمان کودکی های زمین نوشته جمشید خانیان، خانواده چَمَل در یک بمباران هوایی کشته می شوند و او تنها و بی کس راهی میدان های نبرد می شود.

در رمان زمین سوخته از احمد محود وقتی شهر موشک باران می شود و از میان آوارها گلابتون و کودکش را زنده در می آورند او از دیدن جسد به خون غلتیده خواهرش آشفته می شود و کودکش را محکم به زمین می کوبد. سر نوزاد شکاف بر می دارد و غرق خون می شود. گلابتون جیغ کشان دور می شود و حیاط خانه ننه باران ویران می شود.

زنان در جست و جو و انتظار

یکی از موقعیت های دردناک شخصیت های زنان در داستان های جنگ روایت مفقود شدن عزیزان آن ها است. فرزند، شوهر، برادر و پدر و...

مفقودالاثر به معنای مشخص نشدن مرگ و حیات است. درد و اندوهی که همواره با انتظاری بی پایان همراه است.

در رمان اگر بازآیی نوشته محمدابراهیم بَچی، اگرچه به مریم خبر شهادت پدرش را اعلام کرده اند اما او هنوز به زنده بودن پدرش ایمان دارد و در جست و جوی اوست و عاقبت بعد از جست و جوهای فراوان او را در یک آسایشگاه پیدا می کند.

قاسمعلی فراست در رمان گلاب خانم، روایت دردناک جست و جوی آسیه برای یافتن شوهرش را باز می گوید. تا جایی که آسیه حتی در میان شهدای گمنام به دنبال شوهرش می گردد.

در رمان به خاطر پرنده ها نوشته حسن احمدی، پیرزنی پسرش الیاس را گم کرده است. او همه جا در جست وجوی الیاس گمشده می گردد ودراین راه با ادهم جانباز آشنا می شودکه اورا در این راه همراهی می کند.

در رمان مهرسرخ حسن جابری : محمد مفقود الاثرشده وهمسرش نجمه در انتظار اوست.

اگر چه دیگران اورا به ازدواج دعوت می کننداما نجمه صبر میکند تاروزی که محمد از

اسارت برمیگردد.

زنان پرستاران دلسوز جانبازان

 

زندگی جانبازان به عنوان یک مضمون جنگی مورد توجه بسیاری از داستان نویسان بوده

است.            

اگرچه جنگ 8 سال طول کشید وبا پذیرش قطعنامه دیگر صدای شلیک گلوله ها شنیده نشد

اما عواقب جسمی وروانی جنگ دربسیاری ازافراد شرکت کننده درجنگ تا سالیان سال ادامه

خواهد داشت.

مجروحان ومصدومان جنگ ازاین جهت همواره مورد توجه نویسندگان جنگ بوده اند.

دررمان اوراکه دیدم زیبا شدم ارسطویی زنی که برای قبولی در کنکوربه بیمارستان آمده

عاشق مجروح جنگی می شودوازاومراقبت می کندتازمان شهادتش.

دربخشی ازرمان به خاطر پرنده های حسن احمدی ما شاهد رابطه مریم همسر ادهم هستیم که

خود را همسنگر همسرجانبازش می داند وهمراه اوست.

دردورگردون نوشته طاهره ایبد فردوس مادرایوب جانباز که ازاو نگهداری می کند رفته رفته

به یک نوع رشد فکری می رسد.

اما درهمه رمانهای ازاین دست ما الزاماً با فداکاری زنان مواجه نیستیم. در رمان دور گردون ثریا همسر جانباز قطع نخاع، چنان درگیر وسواس است که نمی تواند او را تحمل کند. مهتاب دختر جانباز از این وضعیت خسته شده و زود ازدواج می کند اما باز دلش هوای پدر دارد.

زنان تنها

دردناک ترین موقعیت زنان در داستان های جنگ روایت تنهایی آنها است.

اگرچه این بار تنهایی زنان در میان مشکلات بازگو می شود، اما همواره در سکوت می گذرد بی جنجال.

سرود اروند نوشته منیژه آرمین نمونه ای از تنهایی زنی است که همسرش را در یک بمباران هوایی از دست داده. پسر کوچکش از ناحیه دو پا قطع عضو شده و جنازه بی سر نامزد دخترش را از خط مقدم برایش آورده اند و پسر دیگرش در جبهه است. زن داستان سرود اروند مظهر ایثار است و با جدیت می کوشد برای تغییر وضعیت خانواده کوشش کند.

در داستان ریشه در اعماق نوشته ابراهیم حسن بیگی این تنهایی نمود دیگری پیدا می کند. شفیع محمد همسری اختیار می کند که خود فرزند یک شهید است. شفیع محمد به جنگ می رود در حالی که همسرش باردار است و زن در تنهایی در بیمارستان می میرد.

پرداختن به دیگر جلوه های ایثار چون شهادت و اسارت زنان از دستمایه های دیگر نویسندگان جنگ است که اگر چه تعداد آن در خور توجه نیست اما می توان به آن اشاره داشت.

خواب سبز عشق نوشته اعظم بروجردی، روایت خاطرات سَنیه دختر جوان آبادانی است که به اسارت گرفته می شود و متحمل رنجهای فروانی می گردد.

در جنگی بود نوشته کاوه بهمن، مادرِ خانواده که در یک بیمارستان جنگی کار می کند به شهادت می رسد.

 

این مقاله در واقع گزارش مختصری بود از نقش زنان در رمان و داستان های بلند جنگ.

بی تردید در این بررسی نمی تون تأثیر داستان های کوتاه و حتی داستان های منتشر شده در مطبوعات را از نظر دور داشت. گمان نگارنده این است که این مقاله فتح بابی برای نگاهی عمیق تر و پژوهشی جدی تر در این حوزه است.

 

1. تنها کتاب شناسی موجود در این حوزه کتاب شناسی داستان جنگ در ایران است که در سال 1372 توسط دفتر ایثار وزارت ارشاد منتشر شده است. در این کتاب تنها 47 اثر ضبط شده است اما در این پژوهش 54 رمان داستان جنگ مورد بررسی قرار گرفته است.

2. زمین سوخته به گواهی کتاب شناسی جنگ نخستین رمان درباره جنگ است.

احمد محمود که از نویسندگان پیش از انقلاب بوده، نخستین کسی است که درباره جنگ رمان نوشته است. بعد از او هم اسماعیل فصیح با دو رمانِ ثریا در اغما(1362) و زمستان 64(1366) و باده کهن و اسیر زمان 1376 از جمله نویسندگان صاحب نامی است که درباره جنگ نوشته است.



 

از پشت كاجها نگاه مي‌كنم، دلم آرام مي گيرد، مي‌دانم تو تنهايي زيرآفتاب بي‌رنگ پائيزي‌ در انتظار من! كه بنشينم، مي‌نشينم، دست مي‌كشم روي سنگ قبرت و تو در قاب شيشه اي به من لبخند مي‌ز‌ني.

نشسته‌اي روي يك تانك‌ پشت‌‌سرت رديف نخلهاست وآن سو تر ساختمان خرابه‌اي ومي‌دانم پشت سر عكس آنجا كه در قاب شيشه‌‌اي پيدا نيست نوشته‌اي براي تو از نخلستانهاي جنوب.

عكس را حميد گرفته بود، خودت گفته بودي بعد هم با يك نامه آورده بود شهر، گفته بود آمده است مرخصي، اولين بار بود كه مي‌ديدمش، آمد توي خانه نشست لب حوض، مادرت برايش چاي آورد و او از تو گفت سرش را بلند نمي كرد، اما من نگاهش مي كردم حسادت مي كردم به او كه هميشه با توست واز تو مي گويد؛ حرف مي زدوانگشتهايش را فشار مي داد وقت رفتن گفت:خوش به سعادت شما حاج خانم به مادرت گفت اما به من نگاه كرد ومن سرخ شدم.

توي خطم تو هم آمد، اصلاً خودش گفت بود كه ديده است راكت به قايق شما خورده وقتي با قواصها خط شكن مي‌رفته‌ايد روي اروند خيلي منتظرت شديم ،اما نيامدي جنگ تمام شد.

پدرت كه مرد مادرت گفت: بايدقبري داشته باشي، همين جا شد قبرت ، هر پنج شنبه مي‌آمديم، حميد هم مي آمد همنجا مي‌نشست كنار قبر تو ، آب مي آورد وقتي سنگ قبرت را مي شستم مي‌دانست هميشه برايت گل مي آورم، گاهي كه مي‌آمد دنبالمان جلو گل فروشي نگه مي‌داشت و خودش گل مي‌خريد.

آن قدر آمد ورفت كه صداي همسايه ها در آمد ، مادرت هم بلاخره قبول كرد كه ازدواج كنيم . ازدواج كرديم.

چند بار هم با هم آمديم، پنج شنبه ها ، اما مادرت طاقت ديدن مرا نداشت گريه مي كرد.

به حميد گفتم وسط هفته بياييم ، بهانه كرد كه كاردارد نمي تواند ، گفت : گفت خودت تنها برو و من فكر كردم سه شنبه ها كسي به قبرستان نمي آيد ، آن هم صبح ها ومن مي توانم دور از چشم همه قبرت را با گلاب بشويم، رويش گل بگذارم و وقتي با حميـــد دعــوا مي كنيم سرم را روي سينه‌ات بگذارم وگريه كنم اين ها را برايت نگفته بودم فقط مي‌آمدم ومي رفتم. تا وقتي راحله را حامله شدم. حميد گفت نبا يد سر زمستان بروم قبرستان ، اگر اتفاقي براي بچه بيفتد چه مي كنم . ومن‌سه‌‌شنبه‌ها  مثل يك مرغ پر كنده بودم گاهي به بهانه دكتر يا خانه ي مادرم مي آمد، برايت نگفته بودم چون نمي‌خواستم از حميد دلگير شوي. راحله كه به دنيا آمد، يك روز گذاشتم پيش مادرم و آمدم اينجا، همين جا، گل‌ها را كه روي قبرت گذاشتم پشت سرم صدائي شنيدم، صدا از پشت درخت مي‌آمد.

جرأت نگاه كردن نداشتم، چادرم را دورم جمع كردم، فكر كردم حتماً حميد ردم را گرفته، برگشتم، نگاه كردم پشت رديف كاجها تو بودي، خودت بودي با موهاي جو گندمي، لبخند زدي، نتوانستم جلو بيايم، همانجا از حال رفتم. چند ساعت گذشته بود نمي‌دانم اما چشم كه بازكردم چند نفر بالاي سرم بودند. گفتم خيالاتي شده‌ام به حميد چيزي نگفتم اما تا هفته‌ي بعد بيقرار آمدن بودم. آمدم قبرت را باگلاب شستم و باز تو بودي آن سو تر، بلند شدم تا ببينمت اما رفته بودي.

با ستاد مفقودين تماس گرفتم خبري نبود، به مادرت زنگ زدم حرفي نزد، آخر سر به حميد گفتم كه رفته بودم قبرستان، حرفي نزد، روزنامه‌اش را مي‌خواند،

گفتم: تو را آنجا ديدم، سرخ شد، گفت، هزار گفتم نرو قبرستان.

گفتم: خودش بود، حميد بود.

گفت: رواني شده‌اي از پس كه رفته‌اي قبرستان.

گفتم: آدمها توي خيال همانطور جوان مي‌مانند اما موهاي حميد جوگندمي شده بود پير شده بود.

فرياد زد، صد بار گفتم، خودم ديدم مرد، پودر شد، رفت توي هوا، گريه مي كردم، داد زدم گفتم اما فقط تو ديدي؛ هيچ كس ديگر نديده بود.

دستش را بالا برد، نزد فقط گفت خفه شو، مي لرزيد گفت: اگر يكبار ديگر بري قبرستان. بقيه حرفش را نزد.

 گفتم: نمي روم.

 و امروز آمده‌ام براي خدا حافظي، آمده ام بگويم، من حتي سه شنبه ها، هم به قبرستان نمي‌آيم. گريه مي كنم.

باد مي آيد من زير آ فتاب بي‌رنگ پايئزي روي قبر تو مي خوا بم و تو باز ايستاده‌اي پشت رديف كاجها با موهاي جو گندمي ات و نگا هم مي كني .          

شبانه آوردنش قبرستان و تلی از خاک را نشانش دادند  گفتند : دخترت اینجاست طاهر کنار پشته خاک زانو زد پشت درختهای کاج کنار غسالخانه انگار کسی ناله میکرد مثل حیوان زخم خورده ای     صدای ناله اش در باد گم می شد  طاهر دست کشید روی خاک آنکه کوتاه تربود گفت : نمیشد جنازه را همینطور روی زمین رها کرد رویش خاک ریختیم زیر دست طاهر انگار دو وجب خاک بیشتر نبود قبر کن بیل و کلنگ به دست نشسته بود کنار چراغ زنبوری .

از ماشین که پیاده شدند اول جاده قبرستان ، پشت در سنگ تراشی ایستاده بود ناصر گفت من خبرش کردم .

طاهر را هم او خبر کرده بود. بیست روز بعد از آنکه دیگر از خانه بیرون نمیرفت از وقتی میرزا گفته بود : کار دخترت به این راحتی ها درست نمیشود  سرشش را پایین انداخته بود گفته بود : سراغ من هم دیگر نیا چیزی زیر لب گفته بود  طاهر گفته بود :  حالا کجاست ناصر گفته بود : تلفن زده اند خانه ما گفتند پشت غسالخانه ناصر فانوس را بالا گرفت نور فانوس میلرزید  باد افتاده بودتوی شاخه کاجهائی که کنار قبرها کاشته بودند و سایه کاجها مثل آدم سیاه پوشی روی قبرها تکان میخورد طاهر دکمه کتش را بست . ازدور صدای ناله می آمد طاهر فکر کرد صدایزوزه شغالی است شاید پشت غسالخانه که رسیدند طاهر دیدشان یکی بلند و یکی کوتاه کنار چراغ زنبوری ایستاده بودند آنکه بلندتر بود گفت اینجاست باید غسل و کفن شود . طاهر دست کشید روی خاک آنجا که شیب ملایمی داشت  خاک را پس زد . اول از روی انگشتهای بلند و کشیده بعد کف دست که سرد بود و لایه ای از خاک نمناک آن را پوشانده بود . پنجه دست از خاک بیرون آمد . طاهر دست گذاشت روی پنجه . جای پنجه سرخ روی دیوار زیر دست مردانه اش پیدا نبود فکر کرد دست مهین بوده شاید فکر کرد یکی از همین روزها می آید از ساعت پنج که گذشته بود فهمید دیگر نمی آید رفت توی پستو . لباسها را از صتدوق بیرونکشید . زیر یکی از بقچه ها چند تا کتاب و اعلامیه بود میرزا گفته بود از همین شب نامه ها شروع می شود بیل را برداشت و باغچه را کند .قبر کن زمین را کنده بود سایه کلنگ روی پشته خاک بلند و کشیده بالا و پایین می رفت . طاهر با دو دست خاک روی پاها را کنار زد . اول سفیدی کفشهای کتانی را دید که بند بلندش بی آنکه بسته باشد تاب خورده بود توی خاک رها شده بود .

طاهر کفشها را بیرون آورد جفت کرد و کنارش گذاشت . ظهر که به خانه برگشت نشست لب حوض آستینهایش را بالا زد . کتانی های مهین پشت در اتاق نبود . صدایش کرد چند تا کلاغ ازروی شاخه های لخت در خت پریدند و صدای قار قارشان همه جا پیچید بلندشدآستینهایش را بالا نکشید کتش را روی شانه انداخت  بیرون رفت میرزا را سر کوچه دید رفتندتوی حجره اش . گفت : امروز که نبودم رنگ آوردند و پارچه میرزا سیگاری از جیبش درآورد گفت : پرچمی چیزی درست کرده اند می خواهند جائی آش بپزند میرزا سیگاررا با آتش سیگارش روشن کرد داد دست طاهر جای پنجه سرخ رنگ یکیشان روی دیوار مانده است پک زد به سیگار گفت : نمیخوام بفهمه من راپورتشو دادم  میرزا اشاره کرد به شاگردش که چایی بیاورد  طاهر گفت : میخواهم چشمش بترسد راستش من حلقه های دود توی هوا گم شد  گفت : از وقتی مادرش مرده دیگر خیلی باهم حرف نمی زنیم دائم کتاب می خواند . میرزا جایش را سر کشید گفته بود خیالت راحت باشد ازراه دبیرستان میبرندش خیلی زود بر میگردد . از بازار که بیرون آمدند همه جا تاریک بود طاهر نگاه کرد به ابر سیاهی که روی ماه را می پوشاند . آنکه کوتاهتر بود ایستاد بالاسر قبر کن و چراغ زنبوری را سر دست گرفت طاهر خاک روی تنه را کنار زد و دست گذاشت روی سینه آنجا که نمناک بود بوئید بوی خاک باران خورده میداد و فانوس را جلوتر کشید خاک سر و صورت را کنار گودی چمشهای بسته اش را خاک پر کرده بود . طاهر دستمالش را از جیبش درآورد و روی ابروها و قره های بلند و خاک گرفته اش کشید . بعد خاک میان لبهای نیمه بازش را با دو انگشت کنار زد فکر کرد شاید چیزی می خواسته بگوید یا آنکه لبخند زده است زیر شعله لرزان نور دست کشید به گودی گونه های سردش ناصر مرده شور را آورده بود آنکه بلند تر بود گفت : زودتر حالاست که سپیده بزند مرده شور خمیازه کشید و چادر را دور خودش پیچید . ناصر گره روسری سبز گلدار را باز کرد و رو سری را از زیر سر مهین کشید دست را زیر شانه ها کرد . سنگین شده بود بلندش کرد روی پایش گذاشت مثل وقتی بچه بود باد فانوس را خاموش کرد . قبرکن تا سینه اش توی قبر بود . طاهر موهای بلند و صاف مهین را جمع کرد و یک طرف شانه اش ریخت بعد لبهایش را روی پیشانی مهین گذاشت . قبر کن از قبر بیرون آمد سایه طاهر کنار قبر بالا و پایین میرفت و صدای باد که لابلای مقبره ها میپیچید مثل ناله ای دور ونزدیک میشد .